OK

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

شنبه 26 آبان 1397
title-leftمراتب آگاهی و شعور از دیدگاه مولانا title-right
bg-corner




مراحل عبور ذره از خاک تا افلاک

bg-corner
title-leftعدم/جماد/ نبات/حیوان/ انسان/ملک/... title-right
bg-corner
   

تمثيل گريختن مومن و بي صبري او در بلا به اضطراب و بيقراري نخود و ديگر حوائج  در جوش ديگ و بر دويدن تا بيرون جهند  
این داستان نخودهايي را نقل مي كند كه كدبانويي در ديگ آبجوش ريخته و با كفگير آنها را هم مي زند . نخودها كه از جوشش و غلغل آب در جوش و خروشند مرتبا از حرارت ته ديگ فرار مي كنند و به سطح آبجوش مي گريزند اما آشپز آنها را با فشار كفگير به زير ميفرستد . گفتگويي بين يك نخود و كدبانو آغاز ميشود و او كه از ناله و افغان نخود به تنگ آمده است پاسخي دندان شكن به نخود مي گويد

bg-corner
title-leftصبوری title-right
bg-corner

سپس تمثيل صابر شدن مومن چون بر شر و خير بلا واقف شود و عذر خواهي كدبانو با نخود و حكمت در جوش داشتن كدبانو نخود را

 

bg-corner
title-leftچگونه title-right
bg-corner


 
یا الهی و سیدی و مولای و ربی
صبرت علی عذابک
فکیف اصبر علی فراقک 

گیرم بر آتش عذاب تو صبوری کنم
چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد

به مقاله 3 مراجعه نمایید


bg-corner
title-leftتمثيل گريختن مومن و بي صبري او در بلا به اضطراب و بيقراري title-right
bg-corner
اما از دفتر سوم مولانا جلال الدين مريد شمس تبريزي داستاني انتخاب شده كه عينا نقل مي گردد 

ادامه شعر


تمثيل صابر شدن مومن

سگ شكاري نيست او را طوق نيست
خام و نا جوشيده جز بي ذوق نيست
گفت نخود چون چنين است اي ستي
خوش بجوشانم ياريم ده راستي
تو در اين جوشش چو معمار مني
كفچليزم زن كه بس خوش ميزني
همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ
تا ببينم خواب هندستان و باغ
تا كه خود را در دهم در جوش من
تا رهي يابم در آن آغوش من
زآن كه انسان در غنا طاغي شود
همچو پيل خواب بين ياغي شود
پيل چون در خواب بيند هند را
پيلبان را نشنود آرد دغا





عذر گفتن كدبانو با نخود

آن ستي گويد ورا كه پيش از اين
من چو تو بودم ز اجزاي زمين
چون بنوشيدم جهاد آذري
پس پذيرا گشتم و اندر خوري
مدتي جوشيده ام اندر زمن
مدتي ديگر درون ديگ تن
زين دو جوشش قوت حس ها شدم
روح گشتم پس تو را استا شدم
در جمادي گفتمي ز آن ميدوي
تا شوي علم و صفات معنوي
چون شدم من روح پس بار دگر
جوش ديگر كن ز حيواني گذر
از خدا ميخواه تا زاين نكته ها
در نلغزي و رسي در منتها
زآن كه از قرآن بسي گمره شدند
زآن رسن قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي اي عنود
چون تو را سوداي سر بالا نبود 




 















کدبانو و نخود 

بنگر اندر نخودي در ديگ چون
ميجهد بالا جوشد ز آتش زبون
هر زمان نخود بر آيد وقت جوش
بر سر ديگ و بر آرد صد خروش
كه چرا آتش به من در ميزني
چون خريدي چون نگويم ميكني
ميزند كفليز(کفگیر) كدبانو كه ني
خوش بجوش و بر مجه ز آتش كني
زآن نجوشانم كه مكروه مني
بلكه تا گيري تو ذوق و چاشني
تا غذي گردي بياميزي به جان
بهر خواري نيستت اين امتحان
آب ميخوردي به بستان سبز و تر
بهر اين آتش بده است آن آب خور
رحمتش سابق بده است از قهر زآن
تا ز رحمت گردد اهل امتحان
رحمتش بر قهر ازآن سابق شداست
تا كه سرمايه وجود آيد به دست
زآن كه بي لذت نرويد لحم و پوست
چون نرويد چه گدازد عشق دوست
زآن تقاضا گر بيايد قهرها
تا كني ايثار آن سرمايه را
باز لطف آيد براي عذر او
كه بكردي غسل و بر جستي ز جو
گويد اي نخود چريدي در بهار
رنج مهمان تو شد نيكوش دار
تا كه مهمان باز گردد شكر ساز
پيش شه گويد ز ايثار تو باز
تا به جاي نعمتت منعم رسد
جمله نعمت ها برد بر تو حسد
من خليلم تو پسر پيش بچك
سر بنه اني اراني اذ نجك
سر به پيش قهر نه دل بر قرار
تا ببرم حلقت اسماعيل وار
سر ببرم ليك اين سر آن سري است
كز بريده گشتن و مردن بري است
ليك مقصود ازل تسليم توست
اي مسلمان بايدت تسليم جست
اي نخود مي جوش اندر ابتلا
تا نه هستي و نه خود ماند تو را
گر جدا از باغ آب و گل شدي
لقمه گشتي اندر احيا آمدي
شو غذي و قوت و انديشه ها
شير بودي شير شو در بيشه ها
از صفاتش رسته اي والله نخست
در صفاتش باز رو چالاك و چست
ز ابر و خورشيدي وز گردون آمدي
پس شدي اوصاف و گردون بر شدي
آمدي در صورت باران و تاب
ميروي اندر صفات مستطاب
جزو شيد و ابر و انجم ها بدي
نفس و فعل و قول و فكرت ها شدي
هستي حيوان شد از مرگ نبات
راست آمد اقتلوني يا ثقات

چون چنين بردي است ما را بهر مات
راست آمد ان في قتلي حيات
فعل و قول و صدق شد قوت ملك
تا بدين معراج شد سوي فلك
آنچنان كآن طعمه شد قوت بشر 
از جمادي بر شد و شد جانور 
اين سخن را ترجمه پهناوري
گفته آيد در مقام ديگري
كاروان دائم ز گردون ميرسد
تا تجارت مي كند وا ميرود
پس برد شيرين و خوش با اختيار
نه به تلخي و كراهت دزد وار
ز آن حديث تلخ ميگويم تو را
تا زتلخي ها فرو شويم تو را 
ز آب سرد انگور افسرده رهد
سردي و افسردگي بيرون نهد 
تو ز تلخي چون كه دل پر خون شوي
پس ز تلخي ها همه بيرون روي
 

bg-corner